X
تبلیغات
دل شکسته - متن های زیبا برای کسانی که دوستشان دارید.

دل شکسته

متن های زیبا برای کسانی که دوستشان دارید.

****دیشب دلم برات تنگ شده بود****

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد کهنه... یه یار قدیمی...
دیشب وقتی که صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی
...
داره باورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است
...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم
...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی که کنارم بودی و دستات تو دستم بود
....
همیشه ازم دور بودی.... همیشه...., دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... ,  دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.. , .دیشب دلم هوات کرده بود.... , دیشب
...
اما تو نبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت.. , دیشب شب بدی بود
...
واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده)

اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده
...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینکه
.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من

یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک

یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...
 
 

 ***دیده و دل****
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ
!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار
!
از این ترانه ی تار
...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت
!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،

که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند
!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده
! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی
!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده
!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،

انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!
 
 

 ****نمی دانم که بی تو چیستم****
چرا هیچک,چشم در راهت هستم
ورا جستجوس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی , تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
ا مرا از یاد برده ای ....
خوب  من  می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟
نمی دانم , نمی دانم بهانه ات چیست!
فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی...
فقط می دانم که دلم بی قرار توست.
می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم...
می دانم که با تمام نا مردمی هایت , بی مهریت هایت آزارهایت ..
می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم .
نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم.
 با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی !
هنوز دلم برایت تنگ می شود
 هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ...
راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده ....
باز هم بی قرارت می شوم ...
هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . .
هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...
هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...
باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد...
آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند.
آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود...
یادش بخیرآن روز ها ...
همیشه چقدر زود دیر می شود,دوست من!
همیشه  چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم .
همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند...
همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم...
همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی
با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه...
فقط چون دلت می خواهد
فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو دلبسته ام!
نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ...
نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ...
نازنینم تو که راه ماندن را نمی دا نستی !
چگونه راه آمدن را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم و از تو آموختم آمدن را چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام...
چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست .
منکه را ه رفتن را خوب می دانم , چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟....
تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای
که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم کرده ای ؟
 که اینگونه چون آهو بره ای بی ارادهدر اختیارم گرفته ای ...
محبوبم نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ...
قلبم را به امانت به تو سپردم...
امانت دار خوبی باش...شکستنی است
مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ...
باور کن دیگر توان از دست داده ام...
باور کن هنوز می خواهمت ...
دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! 
دلبرم تمامی وجودم تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب...
پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام...
خسته ام
خسته ی خسته ی خسته ....
 
 

 
****داستان نرگس****

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود به دست گرفت،جلد نداشت،

اما توانست نام نویسنده اس را پیدا کند : اسکاروایلد .

هم چنان که کتاب را ورق میزد ، به داستانی درباره نرگس برخورد .

کیمیاگر افسانه نرگس را میدانست،جوان زیبایی که

هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند .

چنان شیفته خود م یشد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد

در جایی که به آب افتاده بود ، گلی روئید که نرگس نامیدندش

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد

می گفت وقتی نرگس مرد ، اوریادها - الهه های جنگل - به کنار دریاچه آمدند

که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله یافته بود .

اوریادها پرسیدند : چرا میگریی ؟

دریاچه گفت : برای نرگس می گریم

اوریادها گفتند : آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی .. . ؟!

ادامه دادند : هرچه بود ، با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها

تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی

دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟

اوریادها ، شگفت زده پاسخ دادند : کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟

هر چه بود ، هر روز در کنار تو می نشست

دریاچه لختی ساکت ماند سرانجام گفت :

- من برای نرگس می گریم ، اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم .

برای نرگس می گریم ، چون هربار از فراز کناره ام

به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش ، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط فریبا  |