X
تبلیغات
دل شکسته - متن های زیبا و عاشقانه

دل شکسته

دیدی اونم رفت .......

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت   توسط فریبا  | 

انتظار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتــظار متــــــنـــــفــــــرم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت   توسط فریبا  | 

متن های زیبا برای کسانی که دوستشان دارید.

****دوستت دارم و عاشقانه به پایت می سوزم****

 شب هنگام، عاشقانه ترین دلنوشته هایم را نثارت می کنم، شاید روزی بخوانی و بدانی که این عاشق ترین، مانند زنان عاشق هندو در آتش عشق تو می سوزد و به انتظار دوباره مهربان شدنت ، وفادارانه خواهد نشست. به اعتقاد پیمان زیبایی که شبی روبروی زنده رود آرام بستیم و به هم قول دادیم هرگز به هم پشت نکنیم و من به اعتماد شانه های قوی و مردانه ات، دست ها و شانه های ظریفم را به تو بخشیدم و دل به دریا زدم و سلول ها و رگ و خون و قلب و دین و ایمان و ... را در طبق اخلاص نهاده و سر تسلیم در مقابل غیرت زیبا و محّبت و عشق بی ریایت فرود آوردم . می دانم تو با بهاری دیگر، با شکفتن لاله ای دیگر، و شاید با فرود قاصدکی زیبا باز خواهی گشت و خزان دلم را رنگی دیگر خواهی زد. می دانم خواهی آمد، بی هیچ دغدغه ای، فقط برای دل تنها و بی کس من که غریبانه چشم به راه است. زمزمه های عاشقانه ام را کتابی خواهم کرد، به امید روزی که دست های زیبایت آن را در دست بگیرد و چشم های نازنینت، مهربانانه (نه از سر ترحّم ، که از روی دلسوزی و مهر) بر آن، اشک غیرت بریزد.  دوستت دارم و عاشقانه به پایت می سوزم ، به وفاداری ام ، به عشقم ، به صداقت و معصومیتم ، به ایمان و ایثار و صبرم تهمت و طعنه نزن که خودت خوب می دانی همه را یکجا دارم، اگر با بیرحمی تمام، زبان به تهمت من می گشایی همه از فرط خستگی ست، همه از سر ظواهر رنگ به رنگ پیرامون توست. من با امید به خداوند مهربان و با اعتقاد به عشقی که هرگز از قلب مغرور تو بیرون نخواهد رفت چشم به راهت خواهم نشست ، شاید روزی تو با یک بهار بیایی. آرام و بی صدا به تماشایت خواهم نشست و در جستجوی ردّ پایت هر جا که باشد عاشقانه روز را به شب ، و شب را به صبح می رسانم . در  بیکرانه های خاطراتمان، در کوچه های دیارمان، در وبلاگم (دستنوشته هایم)، در ایمیل هایم و در آف لاین هایم، روی تلفنم، در چشم های عروسکم، نمی دانم ... هر جا که بوی خوش تو را دارد. برای خوشبختی ات دعا می کنم، و دوستت خواهم داشت نه آنطور که تو مرا دوست داشتی، من حالم از تو به هم نخواهد خورد ، من عاشقانه و به زلالی آب تو را می پرستم با اینکه تو نیز مرا می آزردی و من هرگز لب به شکوه و گلایه نگشودم. من تلاشی برای محو کردن تو ، برای کمرنگ کردنت و برای بایگانی کردنت نخواهم کرد، من هر روز و هر لحظه پر رنگ و پر رنگترت خواهم کرد. من هرگز نخواهم گفت مثل تو زیادند، که عاشق واقعی،  هرگز مثل معشوقش را نخواهد یافت حتی اگر سراپا عیب و تقصیر باشد، آنها معتقدند: اگر در دیدهء مجنون نشینی  به غیر از خوبی لیلی نبینی .من تو را نه از تو که از خدای مهربان و عاشق نوازم می خواهم، من ریشه های ماندگار این عشق را با اشک های گرانبهای دیدگانم آبیاری کرده ام،  من این نهال 5-6 ساله را با خون جگر بارور کرده و به ثمر رسانده ام. آری، من هر ماه رمضان، هر محّرم، هر نوروز و هر پائیز تو را صیقل داده و تازه ترت خواهم کرد.  هرگز فراموش نکن که من عاشق ترین بودم و دوستت داشتم بیشتر از جانم، من ماندنی ترینم و ثابت قدم ترین ، این را به یاد بسپار و از این حقیقت محض نگریز ، آری نازنین ، هر گلی یک بویی دارد !!   من هم با وجود کاکتوس بودنم ، یا شاید خرزهره بودنم ! چیزهایی داشتم که شاید دیگران ندارند ... آه که زخم هایت کاری و دلخراش است و تنها مرهم آن، مهربانی های گاه به گاه توست که همیشه به همان دلخوش بوده ام. خوب است که دلت مثل زبانت تیز و برنده نیست! تو را با تمام قلبم به خدای مهربان و کریم می سپارم .... 

بقیه در ادامه مطلب ...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط فریبا  | 

مدتیست از عشق فاصله گرفته ام

 

هنوز دلم در حوالی آن دوران پرسه میزند آیا هنوز هم فرصتی برای عاشق شدن هست

دلم برای بی قراریهایم تنگ شده هنوز هم برایم شیرین است که دلواپس او شوم

باز هم برایم شیرین است شبانه از غم نبودش اشک بریزم عاشق بودم در حالی می دانستم

رسیدن به او محال است می خواهم عاشق بمانم  ..........

وقتی 2 کبوتر عاشق را می بینم که چگونه در گوش هم نجوا می کنند .........

او را در کنارم حس می کنم اما سایه ای بیش نیست چه کسی دردم را می فهمد ...........

هرگاه از شکست حرفی به میان می آید  می خواهند که فراموش کنم اما چگونه فراموش کنم

چگونه رویایی را که سالها با دست خود ساختم یه شبه ویران کنم

چگونه ان شبهایی را از یاد ببرم  که با دیده ای پر از اشک سر بر زمین می نهادم

چگونه آن آن فریاد هایی را فراموش کنم که در شب از دست دادنش به آسمان بلند می شد

چگونه از من می خواهد دوباره متولد شوم این درد جانگداز یک لحظه هم رهایم نمی کند

فقط تظاهر با شادی می کنم من یک یک عمر با غم زیستم حالا چه طور از من انتظار دارند 

که مدتی کوتاه شاد شوم هنوز پس از گذشت سالها صدایش در گوشم می پیچد

و ذره به ذره وجودم را به آتش می کشد  شب ها را با یاداوری حرفهایش  به صبح می رسانم

و انقدر گریه می کنم که دیگر چشمانم رمقی ندارد  

پس حرمت آن همه اشک چی ؟

جواب آن همه شب گریه را چه کسی می دهد

به راحتی می گویند فراموش کن ...........

تمام تاروپودم را از  سادگیه چشمانش ساختم

 بار این غم بزرگ روز به روز بزرگتر شد  من  هم افسرده تر ..........

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت   توسط فریبا  | 

متن های زیبا برای کسانی که دوستشان دارید

*خدانگهدار .............خدانگهدار*

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه .
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...

 بقیه در ائامه مطلب ...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت   توسط فریبا  | 

عشق واقعی

علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم
دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشود و هرچه تو را بیشتر می شناسم
به دورویی و دورنگی تو بیشتر پی می برم و
این احساس در قلبم جای می گیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم
اگرچه دوستی با برگها بهاری کوتاه بود ولی
بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برای من روشن شده و مطمئن هستم که
جز تظاهر و دورویی چیز دیگری نیست
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را
با پشیمانی خواهم گریست و اگرچه افسانه ی آشنایی ما غیر از این باشد از هم جدا
خوشبخت می شویم و حالا لازم است بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
در صدد دوستی با من باشی بنابراین من از تو می خواهم
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر از
دروغ و تظاهر و خالی از هر گونه
محبت و علاقه است و تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگار عشقت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم

حالا اگر می خواهی به علاقه و محبت من نسبت به خودت پی ببری نامه ای را که نوشتم دوباره یک خط درمیان بخوان.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط فریبا  | 

دوستت دارم

ای تو فرشته قلب شكسته من ، ای تو گلدسته اين دل عاشق من
 
به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زيباترين زيبايی ، ای رويای بيداری
 
به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ،

به همين لحظه های  مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنكه چشمت بارانی است ، ای تو كه روحت شادابی است ، و
 
رگهايت از خون محبت جاری
است

به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای مست اين جان خسته من ، ای چشمه جوشان اين قلب بی طاقت من ، ای مهتاب اين

شبهای بی تابی من به آن
 
چهره مقدس عاشقانه ات قسم دوستت دارم

ای ساحل اميدم ، ای موج بی قرارم ، ای كوه پر غرورم ،

ای سبزی بهارم به همين چشمان

پر اشكت قسم دوستت دارم

ای زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی كه
 

دوستت دارم

بيشتر از هر زمانی ، بيشتر از هر لحظه ای تو را ميخواهم و برای
 
ديدنت بيشتر از هر لحظه ای بيقراری ميكنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت   توسط فریبا  |